افق روشن آینده
ورق پاره های دل من...
و یک گل را هم تقدیم شما میکنم.... در کنار این موضوع تو حوزه بهره وری از اینترنت هم مطالبی را عنوان کنم. بالاخره بعد از مدتها ماجراها و حوادث که به قول العربیه الازمة المستمرة دانشگاهها افتتاح خواهند شد و به روال عادی زندگی هر روز و تکراری را تجربه حواهیم کرد. هر روز باید از این و آن انتقاد کرد و اگر انتقاد نکنی به تو میگت که چقدر بیسواده و چقدر پرته!!!! ظاهرا باید همه در عرصه سیاسیت هابر ماس یا مایکل تودارو باشند تا روزشون را به شب برسونند.ولی واقعا این قدر باید زندگی را باید سخت به خود گرفت که آدم از چیزهای دیگر غافل بمونه. نمیدونم شاید زندگی تو جهان سوم و به قول بعضی ها (در حال توسعه) اینجوری باشه که به همه چیز باید فکر کنیم و در کارهای دیگران دخالت کنیم که مبادا کوتاهی کرده باشیم. این هم از تنوعات زندگی در جهان سوم هست که تا میتونیم به همدیگر خالی ببندیم و به دیگران هم به چشم حسرت نگاه کرد از اقتضائات این زندگی این هست که تا میتونیم در رویاهای خودمون سیر کنیم و تو این حهان کسی میتونه زندگی راحتی داشته باشد که خیالپرداز خوبی بشویم از کوچکی به ما این را آموزش دادند که باید قوه تخیل قوی داشته باشیم ولی هیچوقت این رویاها محقق نشده. ول کنیم بچسبیم به همین خیالپردازی خودمون.......! داشتم به این فکر میکردم بیام تو این زمینه بیشتر فکر کنم و اطلاعاتم را افزایش بدم برای اینکه نسلی دیگر هم در آینده قرار است به وجود بیاید باید به آنها هم اعتنایی کنیم و محیط زیست را از دست برخی سوداگران نجات بدهیم. این همه فکر ما مشغول چیزهای مهمل مشغول شده چرا نباید درصدی از انرژی اندیشیدن خودمون را صرف محیط پیرامون خودمون نکنیم. انسان در واقع به خیلی از چیزهای بی ارزشی فکر میکند که محیط زیست را از یاد برده سعی کنیم دست به دست از این به بعد در جهت آگاهی رساندن جامعه در این امر خدادادی و وظیفه انسانی کوشش کنیم تا طبیعت و این محیط را بهتر نگه داری کنیم. دلیلش را عرض میکنم خدمتتون.. بعد از این انتخابات پر حادثه و شگفت انگیز خیلی از برنامه ها به هم ریخت خلاصه پیش اومد و من هم مشغول به کار شدم و کارهای گوناگونی کردم تا اینکه به محل اصلی خودم برگشتم. جاتون خالی تو این تابستان فقط یک چیز خیلی با ارزشی نصیبم شد و اون زیارت آقام ابا عبدالله حسین (ع) و امیر المؤمنین (ع) بود که واقعا ارزش تمام عالم ممکن به این بزرگواران هست. امیدوارم در ماه مبارک رمضان توشه ای را برای آخرت جمع کنیم و از خداوند تبارک و تعالی توفیق طاعت در صراط مستقیم را بخواهیم. برای کل مردم مسلمان جهان و بالاخص مردم عراق دعا کنیم تا از این وضعیت مصیبت بار رها شوند و برای تمام مؤمنینی که خدمت می کنند دعای سلامتی و توفیق کنیم. در ضمن برای تعجیل در فرج امام زمان (ع) دعا کنیم. ما را هم از دعای خیرتون فراموش نکنید. يكي
از فضلا گفته است كه: "در دبستان اطفال آموزگاری ديدم خوشصورت و
پاكجامه، به سوی او برفتم، او بر پای خاست و مرا نزد خود بنشاند، من با
او در قرائت و نحو و شعر و لغت سخن گفتم، ديدم كه او در همه كامل است، پس
من با او ديرگاهی معاشرت كردم و هر روز يك گونه كمال ازو ظاهر میشد، من
با خود میگفتم كه: «چندين دانش و ادب از معلّم اطفال عجب است كه همه كس
به کم دانی معلم اطفال اتفاق كردهاند»، پس از آن چند روزی ازو دوری كردم،
روزی به قصد زيارت او رفتم، او را در دبستان
نيافتم، از دوستان حال او را جويان گشتم، گفتند: «كسی ازو مرده»، من با
خود گفتم: «مرا واجب است كه او را تسليت گويم»، پس به درخانه او بيامدم و
در بكوفتم، كنيزكی به در آمده مرا به درون برد، او را ديدم تنها و عزادار
نشسته است. من
به او گفتم: «خداوند پاداشت را بزرگ گرداند، اين راهی است كه همه كس در
رفتن آن ناچار است، تو را بايد كه درين مصيبت شكيبا شوی»، پس به او گفتم:
«كيست آن كه مرده؟»، گفت: «او عزيزترين مردمان بود بر من»، گفتم: «شايد پدر تو بوده؟»، گفت: «خیر»، گفتم: «مادر تو بوده؟»، گفت: «خیر»، گفتم:
«شايد برادر تو بوده»، گفت: «خیر»، گفتم: «يكی از پيوندان تو خواهد بود؟»،
گفت: «خیر»، گفتم: «او را با تو چه نسبت است؟»، گفت: «او معشوقه من بود»،
من با خود گفتم: «اين نخستين نشانه كم خردی است»، پس از آن به اوگفتم:
«زنان بسيارند، ازو نكوتر وبهتري پيدا میشود»، گفت: «من او را نديده بودم
تا بدانم كه ازو نيكوتر كيست؟»، من با خود گفتم: «اين دومین نشانه نادانی
است»، پس به او گفتم: «چگونه كسی را كه نديدي بر او عاشق شدی؟»، گفت: «ای
برادر، بدان كه روزی من بر در خانه نشسته بودم، مردی از راه بگذشت و اين
جمله همی گفت: « ای امّ عمرو، خداوند پاداش بزرگواريت را بدهد، قلبم را به من بازگردان، در هر كجا كه باشم. » چون
آن مرد رهگذرآن شعر را بخواند، من با خود گفتم: «اگر اين امّ عمرو در جهان
بی نظير نبود شاعران از بهر او مدحت نمیگفتند، پس من بدين سبب به او
مفتون شدم، چون دو روز ديگر بگذشت همان مرد از در خانه عبور كرد و او اين
جملات همی گفت: « خر با امّ عمرو رفت امّا نه امّ عمرو بازگشت و نه خر » من
دانستم كه امّ عمرو مرده است، از براي او محزون شدم و اكنون سه روز است كه
به عزای او نشستهام، چون من كاستی عقل او را ديدم او را گذاشته به منزل
خود بازگشتم. در جهانی که زندگی میکنیم و در آن نفس میکشیم هر لحظه آن ارزشی دارد که
نمیتوان آنرا بدیل کرد و دوباره بدست آورد و آن را به صورت درست استفاده
کرد.
دولتها برای اینکه بتوانند مدیریتی کلان و دارای سود دهی و صرفه جویی
در هزینه ها از راههای مختلفی باید این نوع مدیریت را اجرا کرد در این نوع
مدیریت باید از عقلانی ترین شیوه باید با استفاده از متخصصینی که در این
زمینه تبحر دارند استفاده کرد. برای تسهیل در این امر دولت از طریق گسترش فرهنگ صرفه جویی و اصلاح مصرف در بین اقشار مختلف مردم و ملت این را نهادینه سازی کرد. یکی از راههایی که هزینه ها را در دولت که بطور فرض می توان مثال زد
این است که از جرائم اخلاقی و اجتماعی جلوگیری کرد که سالانه خیلی از
اصراف هزینه ها را جلوگیری می کند. یکی از علائم پیشرفت و ترقی دولتها این است که درصد این جرائم در بین
مردم کم باشد و شاخصی دیگری که طرح می شود این است که چند درصد از این
جرائم را میتوان جلوی آن را گرفت. با استفاده از شبکه تار عنکبوتی خیلی از مشاوره ها را از این طریق می توان انجام داد. من و چند تنی از دوستان که به آنجا رفتیم تعجب کردیم که چرا جلسه دادگاه را در مکانی کوچک برگزار گردیده و با تاخیر وقتی فراوان و بدون نظم آغاز شد . این هم عکسی از من و دوستم در کنار عباس سلیمی نمین که در حال گفتگو بودیم. از انجا که این حرکت قابل تقدیر میباشد و محبوبیت رجب طیب اردوغان در بین مردم کشورش و در سایر ملل آزاده و مسلمان افزایش پیدا میکند و باید از این حرکت ارزشمند تقدیر فراوانی کنیم و از خداوند برای تمام آزاده های مسلمان طلب توفیق و حفظ سلامتی و پایداری در این مسیر را ار خداوند منان مسئلت نماییم.

مجموعه داستانهای «هزار و یک شب»



روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها کنار هم به
خوبی خوشی زندگی می کردند.
احساس خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ،
ترس ، شهوت و... .
و هر کدوم به روش خودشون می زیستند ، تا اینکه یه روز احساس
دانایی به همه گفت :
هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین ، زیرا به زودی آب این
جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق می شوید.
تمام احساس ها با دستپاچگی
قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند و پس
از عایقکاری
اصلاح پارو ها ،آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
روز حادثه که
رسید همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه احساس ها به سرعت
سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان "عشق" هم سوار بر
قایقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزیره ، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به
کنار ساحل آمده بودند و احساس "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار
برقایق شود.
"عشق" سریع وبدون تعلل برگشت وقایقش را به حیوانها داد و احساس
"وحشت" که زندانی شده بود رو آزاد کرد . آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای
"عشق"نماند. قایق رفت و"عشق"در جزیره تنها ماند .جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب
می رفت و"عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.
او نمی ترسید زیرا احساس
"ترس"جزیره را ترک کرده بود.اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه احساس ها کمک
خواست . اما کسی جوابش را نداد.
در همان نزدیکی ها ،قایق دوستش "پولداری"را دید
و گفت:
"پولداری" عزیز به من کمک کن.
"پولداری"گفت متاسفم قایق من پرازول
،شمش و طلاست وجایی خالی ندارد!!!
"عشق"رو به سوی قایق "غرور"کرد و گفت : مرا
نجات میدهی ؟؟؟
"غرور"پاسخ داد:
هرگزتو خیسی و مرا خیس می کنی.
"عشق " رو
به سوی "غم" کرد وگفت:
ای "غم"عزیز مرا نجات بده.
اما "غم"گفت :
متاسفم
عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد وخود منو نجات بده!!!
در این بین
"خوشگذرانی"و"بیکاری" از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست.
از
دور "شهوت" را دید و به او گفت:
"شهوت"عزیز مرا نجات میدی؟؟؟
"شهوت"پاسخ
داد:هرگز،بروبه درک ،سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ، حالا نجاتت بدم
هرگز،هرگز؟؟؟!!!
"عشق"که نمی تونست نا امید بشه رو به سوی "خدا" کرد
گفت:
"خدایا " ...منو نجات بده !!!
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که
فریاد می زد:
نگران نباش من دارم به کمکت می آیم.
"عشق"آنقدر آب خورده که
دیگه نمیتوانست خودشو روی آب نگه دارد وبیهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش
را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه .
جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسها
دیگه به پایان رسیده بود.
"عشق" برخاست به "دانایی " سلام کرد و از او تشکر
نمود."دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت:
من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم
"شجاعت" هم که قایقش دور از من نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند .پس می بینی
که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم .! یعنی اتحاد لازم را
بدون نجات تو
نداشتیم . عشق حکم فرمانده همه احساسهاست و ما به اتحاد آنهاست و وقتی نباشد اتحادی
وجود نخواهد داشت.
"عشق" با تعجب گفت: پس اون صدای کی بود که به من گفت برای
نجات من میآد؟؟؟!!!
"دانایی"گفت:
اون"زمان" بود.
"عشق"با تعجب
گفت:
"زمان"؟؟؟!!!؟؟؟
"دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد:
بله "زمان" چون این
فقط "زمان"است که لیاقتش را دارد تا بفهمد"عشق" چقدر بزرگ است
| Design By : Night Skin |


